تبلیغات
اندیشه روشن
اندیشه روشن
یادداشت‌های كم ‌و ‌بیش مذهبی، فرهنگی و سیاسی دو روشن‌اندیش

بسم رب العباس

دستش كه به من خورد گرمای وجودش سردی‌ام را گرفت. برای اولین بار بود چنین لطافتی را احساس می‌كردم ... در این همه سال كه با این همه آدم برخورد داشتم هرگز چنین حسی را درك نكرده بودم ...

چشمانش را به من دوخته بود، طوری نگاهم می‌كرد كه انگار سال‌ها در پی من بوده است ... انگار غمی عظیم در دلش نهفته بود ...

آن‌قدر با چشمان زلالش خیره خیره نگاهم كرد كه مرواریدی از آن چكید و در حوض كوچك دستش گم شد ...

له له می‌زدم كه همراه دستانش قطراتم را به لب‌‌های مباركش برسانم اما ... ناگهان چنان دست‌ها‌یش را از هم گشود كه حسرت را برای تمام عمر بر دلم گذاشت ...

من مَهر مادرش زهرا(س) بودم، مادری كه لحظاتی بعد به خاطر همین بی‌مهری‌اش به من، او را در آغوش كشید ...

و اكنون سال‌هاست با خودم فكر می‌كنم كه چه كرده بودم كه مرا، هم از مادرش دریغ كردند، هم از خودش و هم از همه برادرها و برادرزاده‌هایش ...



ارسال در تاریخ چهارشنبه 24 آذر 1389 توسط اندیشه روشن1
قالب وبلاگ